برادر زاده شهید احمد قاسمی

امروز به یاد یکی از خاطرات شیرین با شهید احمد افتادم و تصمیم گرفتم مکتوب کنم.در دوره دانشجویی که با شهید احمد هم خوابگاهی بودم شبی ار ناحیه قفسه سینه شدیداً احساس درد کردم که با گذشت زمان این درد بیشتر می شد.من جزء آن دسته از آدم ها هستم که یا مریض نمی شوم و یا اگر شدم خیلی خیلی بد مریض می شوم.

و شهید احمد هم با توجه به اینکه چندین سال با هم زندگی می کردیم از وضعیت من اطلاع کامل داشتند. آن شب تا اینکه متوجه این موضوع شدند به شوخی گفتند پاشو،پاشو لباست را بپوش تا قبل از اینکه بمیری به دکتر برسیم،من با اینکه ازشدت درد سرم را تا زانو خم کرده بودم با این حرف شهید خنده ام گرفت و دوستان هم منتظر لبخند من بودن تا کلی بخندند.سپس گفتم نه،چیزی نیست درست می شوم. شهید احمد به شوخی گفتند باشد هر طوری راحتی فقط قبل از مرگ اطلاع بده،و دوباره خندیدیم.

ساعاتی گذشت شدت دردم بیشتر شد و دیگر طاقت تحمل آن را نداشتم و در همان زمان بود که شهید احمد گفتند خوب،دیگر بس است مثل اینکه زمانش رسیده است و باز خندیدیم.ساعت حوالی 23.30 شب بود در آن زمان دانشگاه آمبولانس را فروخته بود و ما باید خودمان برای درمان به بیمارستان می رفتیم،پس از مشورت دوستان هم خوابگاهی با شهید احمد به این نتیجه رسیدند که مزاحم یکی از دوستان که خودروی شخصی داشتند شویم و به این ترتیب از ایشان برای انتقال به درمانگاه شهر کمک خواستیم،متاسفانه اکنون که چند سالی می گزرد نام این بزرگوار را به خاطر ندارم.شهید احمد به یکی از دوستان که او نیز روحیه شوخ طبعی داشتند گفتند که زحمت اطلاع به راننده را شما بکشید به این ترتیب ایشان راهی خوابگاه راننده و شهید احمد نیز در این بازه زمانی مرا به منظور پوشیدن لباسهایم کمک کردند.

 

مدتی گذشت صدای آژیل آمبولانس را شنیدیم که هی نزدیک تر می شد، کمی که نزدیک تر شد متوجه شدیم راننده با هم خوابگاهی مان هستند که صدای آژیل را با هنرمندی تمام تقلید کرده و خودشان به شوخی پخش می کنند،وارد خوابگاه شدند شهید احمد هم تا متوجه شد خودرو آماده است مرا بر کول کرد و یکی از دوستان پتو را بر سرمان انداخت طوری که شهید جلوی خودشان را نمی دیدند و جالب اینکه بچه ها می گفتند چپ، چپ آروم خوردی تو دیوار...

اصلا کلی شوخی کردند اینگار نه اینگار که مریض دارند می برند دکتر ،خلاصه تا درب خودرو 15 ،16 متری فاصله بود که با این همه شوخی در حالی که من دیگر توان حرکت کردن را نداشتم به خودرو رساندند تا اینکه به کمک شهید احمد سوار بر خودرو شدم متوجه درگیری بچه ها برای اینکه چه کسی جلو سوار شود شدم و صدای قهقه دوستان و راننده خلاصه یکی از دوستان سوار شد شهید احمد گفتند نیازی نیست شما هم بیاید دوستان گفتن ما برای همراهی مریض نمی آییم ،حوصله مان اینجا سر رفته می خواهیم تنوعی باشد و باز هم خندیدند...

سپس شهید احمد و یکی دیگر از دوستان به نام احسان البته اگر اشتباه نکنم سوار بر ماشین شدند و هی مرا به سمت درب خودرو هول می دادند و میگفتن خودت رو جمع کن جای ما تنگ است و بعد همه میخندیدن،یادش بخیر...

به این ترتیب راهی درمانگاه شهر شدیم و خدا می داند در طول مسیر دوستان چقدر می گفتند و می خندیدند و من هم از شدت درد به خود می پیچیدم و خوب گاهی اوقات از بس دوستان شوخی میکردند من هم خنده بر لبانم جاری می شد.

به درمانگاه رسیدیم خودرو از درب اصلی وارد محیط درمانگاه شد و تقریبا در فاصله یک تا دو متری درب ورودی درمانگاه ایستاد و شهید احمد مرا در آغوش خود گرفت و سایر دوستان هم مدام شوخی میکردند،یکی صدای آژیل آمبولانس یکی پتو را بر سرمان و... خلاصه با کلی سر وصدا به درب ورودی درمانگاه نزدیک شدیم،در این فاصله به شهید احمد  میگفتم بابا اذیت نکنید خودم می توانم راه بروم شهید احمد گفت شما کاری نداشته باش اینطوری بیشتر به شما می رسند و ما هم بیشتر می خندیم.

 درمانگاه که یک داروخانه کوچک داشت یک بهیار که  هم مسئول داروخانه و هم تزریقات و امور دیگر بود و یک پزشک کشیک که بعداً از اسمش متوجه شدم مسیحی بوده است خدا حفظش کند آن روز خیلی زحمت کشیدند برایم.

دوستان درب زدند  و کلی سر وصدا و در خواست ورود به درمانگاه و اتاق پزشک کردند ،بنده خدا بهیار خواب بود وقتی سر و صدا های دوستان را شنید شوکه شده بود و بدو بدو به سمت درب می آمد و بلافاصله درب را که از داخل قفل بود باز کرد و پرسید چه شده،بچه ها گفتند هیچ نگران نباشید جنازه ای آورده ایم تقدم کنیم،و همه خندیدند بهیار هم که شوکه شده بود دنبال ما به داخل حرکت کرد.

وای الان که یادم می آید چه خنده دار حرف میزدند و چه خنده دار شوخی می کردند مثل اینکه بهیار هم، دانشجوهست با آن بنده خدا هم شوخی داشتند.

پزشک که دیگر با سر و صدا های ما از اتاق بیرون آمده بود تا مرا دید گفت،ببریدش روی تخت من الان می آیم،وی سریع وسایل مورد نیاز به منظور معاینه را از اتاق خود بر روی تختی که دراز کشیده بودم آورد و شروع به سئوال پرسیدن کرد.

پزشک پرسید،چیزی مصرف کرده ای، در یک آن صدای قهقه ای دوستان بلند شد و پس از سکوت شهید احمد با لهج دوست داشتنیش گفتند آخر دکتر کی !!این چیزی مصرف کند!!!بعد بچه ها هر کدام مزه ای انداختند و پزشک که حالم را دیده بود میدانست که مشکلم اساسی است در حالی که خیلی جدی در حال بررسی وضعیتم بود خندید من هم که از شدت درد جز آه و ناله کاری دیگر نمی توانستم انجام دهم.

خلاصه چند سئوال دیگر پرسید و کپسول اکسیژن را بالای سرم آورد شهید احمد هم بدون اجازه پزشک کپسول را امتحان کرد و هی باز و بسته میکرد و میگفت آره صدا دارد سالم هست،فکر کنم چیز جالبی باشد،پزشک با توجه به حساسیت، خودش سرم و آمپولی را تزریق کرد و ماکس متصل به کپسول اکسیژن را به منظور سهولت در تنفس برای من نصب کرد،خلاصه بعد از مدتی کمی آرام شدم،به این ترتیب مدتی را باید منتظر می ماندیم تا تزریق سرم به اتمام برسد،شهید احمد تامتوجه شدند که پزشک سرم تجویز کرده است خیلی آرام زمزمه ای با بهیار کرد،بعد متوجه شدیم که به بهیار چه گفته است،،وی به بهیار گفته بود تخت خالی هست بگویید پتو ها کجایند،تا بهیار محل نگهداری را به او گفت بدو بدو رفت سراغش و یک پتو را آورد من و بچه ها فکر کردیم که برای من آورده است بعد ازاینکه کنار تختم آمد خیلی آرام به سمت تخت خالی رفت و بلافاصله بر روی تخت دراز کشید و گفت بچه ها ببخشید من می خوابم. ما تازه متوجه شده بودیم که موضوع از چه قرار است و کش مکش بر روی اینکه چه کسی باید استراحت کند بالا گرفت و من هم می خندیدم اینگار نه اینگار اینها مریض آورده اند برای درمان،خلاصه شهید احمد پتو را بر سرش کشیدند و طنز گونه گفتند هر وقت خوب شدی از خواب بیدارم کنی حالا من، بهیار و پزشک از خنده واقعاً مردیم.

گفتم خدا تورا نکشد احمد،مردم از خنده خوب نکن دیگر،وقتی میخندم درد قفسه سینه ام زیاد تر می شود،گفت طوری نیست نمیمیری نگران نباش پزشک اینجا هست و باز خندیدیم.جدی جدی شهید احمد برای مدت کوتاهی خوابیدند،بچه ها هم کلی شوخی کردند،هم با من و هم با شهید احمد که در خواب و بیداری بودند،یکی میگفت احمد خوابگاه پتو نداشتی که بخوابی شهیداحمد میگفت پتو هست تختش مشکل دارد،یکی دیگر میگفت احمد حالا که تا اینجا آمده ایم باید حتما از اکسیژن استفاده کنیم،پلاستیک که همراه نداریم تا با خود اکسیژن ببریم ماسک را از من جدا کردند و دادند به شهید احمد، احمد هم کم نیاورد و برای مدت کوتاهی استفاده می کرد و میگفت به به چه هوایی خسته شدیم از بس هوای ناپاک تنفس کردیم وای چقدر خندیدیم....

حقیقتاً تاثیری که دارو ها داشتند به قدر شوخی های این دوستان در بهبود حال من موثر نبودند،خلاصه بعد از اتمام سرم احمد را بیدار کردیم گفت چه شدد فوت شد،همگی می دانستیم که شوخی میکند و تمام آن مدت حواسش به من بوده است.

بلند شد پتو را دسته کرد و مرتب در جایش گذاشت ،دستم را گرفت،کفشهایم را پوشاندو به سوی درب خروجی رفتیم در مسیر برگشت هم هی شوخی پشت سر شوخی صدای ققهه بچه ها که هنوز هم در یادم هست بسیار دلنشین بود.

شهبد احمد آن شب رختخوابی را کنار رختخواب خودش پهن کرد،شب که وضعیتم بهتر شده بود خوابیدیم و صبح همان روز با صدای شهید احمد که میگفت پویا پویا بیا دارو هایت را باید بخوری بیدار شدم،لیوان آبی را که از قبل برایم آورده بود را به من داد و سپس دارو ها را در اختیارم گذاشت.

متاسفانه و یا خوشبختانه من با این شهید در ادامه همین مریضیم که مدتی مرا اذیت میکرد و حتی بعد ها مجبور شدم که حدود 5 روز در بیمارستان بستری شوم تا علت بیماری مشخص شود خاطرات فراوانی را دارم.تک تک خوبی های که این شهید در لطف من کرده را به امید خداوند انشالله مکتوب خواهم کرد.

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید